آوازِ پَرِ جبرییل؛ قصیده سید نادر احمد در مورد بعثت/مبعث پیامبر اسلام
7 بازدید
موضوع: اخلاق و عرفان

بر كَند از آغوش مكّه، خويش را مَرد

از خود به دُور انداخت، تا تشويش را مَرد

خود را رهاند از بندِ مسمومِ شب شوم

از شهوتِ سنگين مكّه، مرگِ محتوم

مرگِ نشستن ، سخت خشكيدن ، فسردن

مرگي به مُردابِ تحجّر، دل سپردن

از حجمِ سنگينِ گناهِ بُت پرستان

مانند عنقا پَر فرابگشود، يكران

«بايد به راه افتاد»، اين را گفت و برخاست

كامشب، شب عشق و شب فرزند فرداست

شب در شكوه گامهايش، غرق مي شد

تا گام بر مي داشت، رعد و برق مي شد

دل را كه در آغوش فردا، مي كشانيد

شوريدگي را آب دريا، مي چشانيد

از بسترِ دلتنگِ مكّه، سوي صحرا

پيمود بعد از كوچه، اوج قله ها را

شوقِ حضوري شعله ور مي گشت، در او

شور شِگرفي، گرم تر مي گشت، در او

تا باز يابد مهبطِ وحي خدا را

شوريده بر مي داشت، هر دم گامها را

غارِ حِرا  را بستر طوفان خود يافت

حال نيايش، جامۀ نو، بر تَنَش بافت

لوح دلش آيينه شد فهم غزل را

گل با شكفتن، مي دهد سهم غزل را

بگشود پاي افزار و پا را بر زمين كوفت

در گوش دريا، رازهاي دلنشين گفت:

روح مرا لب تشنه در دريا رها كن!

آيينه ات را با دو چشمم آشنا كن

امشب بيا اي حضرت دريا خطر كن!

روحِ پر آشوبِ مرا لب تشنه تر كن

امشب بيا از آسمان فرمان بياور

مُزدِ عطش هاي مرا، باران بياور

آتش بزن در خرمن روحم دگر بار

دريا دلي فرما بر اين نوحم،  دگر بار

تفتيده خاك سبز ابراهيم پرور

از شرق بطحا مي كشد بتخانه ها سر

نَي بر لبِ چوپانِ اين دشت و دمن نيست

صحرا به جز جولانگه زاغ و زغن نيست

صندوق عهد از غيرت افتاده است، يا رب!

موسي به تَيهِ حيرت افتاده است، يا رب!

از رنجِ ابراهيم، در آتش گلي نيست

در خرمنِ يكتاپرستي، سنبلي نيست

وادي برآشفت و شبِ صحرا دگر شد

هفت آسمان از اين تلاطم، با خبر شد

گل كرد در جانش به رنگ آشنايي

مزد نيايشهاي دورانِ جدايي

در تار و پودش حس سنگين آشيان كرد

انسي به هم زد جلوه ها در آسمان كرد

امشب هياهوي عجيبي در زمين است

امشب زمين جولانگه روح الامين است

در بسترِ اين مكّه ای خاموش، غوغاست

آوازِ گرمِ جبرئيل، از دور پيداست

اين كوه و دشت، امشب چه رمز و راز دارند

گويا ملايك نوبت پرواز دارند

روح الأمين پيچيده امشب كوه در كوه

پاي از كمند غم رهانده، مرد بِشكوه

آشوب جان در بر گرفته كهكشان را

ذوق تغزل رنگ بسته آسمان را

گم گشته كوه نور در شرق تجلي

مانند آن مردي كه شد غرق تجلي

يا احمد «إِقرأ بِاسمِ رَبِّك» را تو برخوان

آيينه را برگير، اي آيينه گردان!

در تشنگي برخيز اي طوفانْ نَفَس مَرد!

از جانبِ دريا، تويي فريادرس مرد

برخوان به مردي «لافتی» و «هَل اَتي» را

از بيشۀ شيران او، شير خدا را

سر می نهد شیران صحرا پیش پایت

آید گر آواز خداوند از صدایت

اي لايقِ لطف و تَغَزّل هاي شيرين

شد خوشه چين خرمن تو ماه و پروين

بر حلقۀ در کوفتن، اصرار کردی

با چشم خود آیینه را بیدار کردی

اي احمد مرسل خدا را ياد كردي

بي شير ديدي بيشه، را فرياد كردي

این بیشه با گام تو آشوب دیگر یافت

شب های یلدای پیش تو، رنگِ سَحَر یافت

ای چشمۀ لبخند در چشمان آهو

بَستی هزار آیینه را گیسو به گیسو

در «لیلۀ الأسرا» چه ذوق اندیش بودی

با دستِ غیبِ مرتضی –باخویش- بودی

از عرش چيدي سيب لبخند خدا را

دريافتي، فصلِ قشنگِ كربلا را

با گامهاي استوار مرد بشكوه

جَست آخرين راز شگفت از سينه كوه

در صِبغه توحيد باغ مكّه گل كرد

صبحِ معطر، جامِ خود را پر زمُل كرد

جان زمين شد زنده از آن لطف سرمد

تا سكه زد عرش برين با نام احمد

یکدم زمین شد زنده از آن لُطف سرمد

تا سِکّه زد عرش برین با نام اَحمد

احمد هميشه يك صدا در آسمان است

راز شگفت اين جهان و آن جهان است

اي در گليم عاشقي پيچيده ما را

در آب و آتش سالها سنجيده ما را

اكنون كه بي تشويش، دل را وام دادم

گفتي كه: «در آتش برو» انجام دادم

در آب و آتش، هم به گل پيوند خوردم

ديرينه عهدي بستم و سوگند خوردم

در آب وآتش، هر كه از جان مايه داده است

چون كوه، سر بر دامن دريا نهاده است

انسان، به لطفِ تو چراغِ خود برافروخت

آيينه وش، هفت آسمان را بر زمين دوخت

وقتي كه كاريز است جاري بر تن خاك

سر مي كشد روح تغزل از رگ تاك

آیینه لطفت چراغ روشن افروخت

دریا شد و هفت آسمان را بر زمین دوخت

دریا، عجب شوری دورنِ سینه دارد

شوری که یک دوشیزه در آیینه دارد

اي در گليمِ عاشقي پيچيده ما را

در آب آتش، سالها سنجيده ما را