به مناسبتِ شب یلدا: قصیده شبِ دیجور مرحوم شهید اسماعیل بلخی
17 بازدید
موضوع: ادبیات فارسی

شأن نزولِ قصیده شب دیجور بلخی

«به مناسبتِ شب بلند یلدا»

یک. شناسه­ی سید اسماعیل بلخی

مرحوم سید اسماعیل بلخی رحمت الله علیه، از پیشگامان نهضت آزادی بخش و عدالت خواهی در افغانستان است. زبانِ گویا، درک خوب از مسایل سیاسی و اوضاع فرهنگی کشور، جسارت و شجاعت، ارتباط گسترده با عالمان شیعه، استادان دانشگاه، مولویان اهل سنت، سیاست مداران، متنفذان و توده های مردم، از ویژگی آن مردم بود. خاطراتِ شفاهی مردمان و باشندگان کابل بهترین سندِ این ادعا است.

دو. دیوان اشعار و قصیده شبِ دیجور

دیوان اشعار، یکی از میراث های برجای مانده مرحومم بلخی برای نسل­های آینده است. در اشعار مرحوم بلخی، در گیروِ پیچ و خم زلف یار، وصفِ معشوق خیالی و شاهان باقی نمانده است؛ اشعار مرحوم علامه بلخی، همانند شاعار مرحوم اقبال لاهوری، بازتاب دهنده درک و درد شاعر از جهانِ پیرامون است. مصایب و مسایلِ ناشی از استبداد حاکمان، بی کفایتی مدیران، رشوه ستانی قاضیان، بی خیالی مدیران، خوش خدمتی سیاست گذاران، نادانی ملایان و معلمان، فقر و جهل توده های مردم، درون مایه اصلی اشعار مرحوم علامه بلخی است. قرار آنچه در مقدمۀدیوان ایشان آمده است، مرحوم شهید بلخی، هفتاد و پنج هزار شعر را در طول چهارده سال اقامتش در زندان، سروده است. از این میان، آنچه اکنون در دسترس است، تنها چهار هزار بیت آن است.

قصیدۀ شبِ دیجور، یک مثال عینی و واقعی و جامع از اشعار شهید بلخی است.

سه. شأن نزول قصیده

«قصیدۀ شب دیجور»، یکی از بلندترین و مهمترین قصیده های مرحوم شهید بلخی است. سرودنِ این قصیده در اولین شبِ زمستان 1336 خورشیدی، -شبی که فاصله و تفاوتی با شب یلدا ندارد-، به پایان رسیده است. مرحوم علامه شهید بلخی این این قصیده را در جمعِ شاعران و فرهنگیان، یا کنار کُرسی گرم زمستان، یا درهوای دلپذیر بهار نسروده است؛ بلکه در شب های سردِ و زمستانی، در اوجِ استبداد، و در اطاق تاریک زندان کابل سروده است. این قصیده، جمعاً 271 بیت است. خواندنش را برای تمامِ هموطنان گرامی و به خصوص طلاب و دانشجویان و متعلمان مکاتب شفارش می کنم.

چهار. سوژه های قصیده

توصیف حال و هوای زندان، معرفی خودش، معرفی تک تکِ زندانیان مظلومی که در آن سالها در زندان کابل بوده اند، جرمِ نکرده و دیگر وِیژگی­های ایشان، یکی از بخش های ارزشمند این قصیده است. مرحوم بلخی در مرعفی خودش در فرازی از این قصیده می گوید:

از من بلخی دیوانه چه دارید سراغ

نقل دیوانه فرستیم به دیوان امشب

هشت سال است گهی محبس و گه توقیفم

من نترسم چو بود یار نگهبان امشب

گرمی تب ز سعیر است و یخ از قطب شمال

بر تن و حُجرۀ من، جمع نقیضان امشب

موی ریش و سر شش ماهه بدون اصلاح

نیشها می زندم عقرب کاشان امشب

ای ادب پیشۀ نقاد، تو عذرم بپذیر

زانکه تب، فکر مرا برده به جولان امشب

در مقامِ معرفی یاران زندان خودش و اوصاف هریک، ابیات مفصل دارد. این قسمت، هم به لحاظ ادبی و هم از حیث تاریخی، ارزش بی نظیر دارد. به خصوص اینکه در خصوص بسیاری از زندان هموطنان، هیچ گونه اطلاعی دیگری در دست نداریم. اما مرحوم علامه بلخی یکایک ایشان را معرفی می کند.

در معرفی قاری عبدالغفور می گوید:

قاری آن مرد خرد، اهل صفا، "عبد غفور"

زهد و تقوا عملش، طالب غفران امشب

وصف اخلاق نکویش چه کنم، زانکه بود

فکر و ذکرش همه، با مصحف و قرآن امشب

نیست شکی که علایق به وطن هم دارد

یار فرغانه و ان کشور ختلان امشب

دور از جملۀ احباب و اقارب، امّا

تکیه داده است، به سجادۀ ایمان امشب

دل به یاد صمد و جسم، چو یک کوه وقار

هست این خاصۀ هر صاحب ایقان امشب

هر که در وقت تلاوت، شنود آوازش

گفت: در نغمه بود بلبل خوش خوان امشب

در معرفی هموطن دیگری، به نام الحاج شرف، معاون شاورال می گوید:

عبد خالق، شرف الحاج معاون شاروال

وصف شخصش نتوان، کلک دبیران امشب

صبر و حلم و شرف و همت و تقوا که در اوست

نیست در حوصلۀ نامه نگاران امشب

خط طغرا ز سر و ریش، به تاریخ حیات

داشت بر صفحۀ رخسار، درخشان امشب

استقامت به مرام و هدف و مسلک او

هست سر مشق جوان، مفخر پیران امشب

گاهگاهی ز تبسم، به تحول می گفت

تف! بر ریش تو ای گردش دوران امشب

صادقان وطن و قوم به زندان جفا است

خاینان را است به خوان، برۀ بریان امشب

تیغ تزویر بیفگن! تو اَیا سفله رقیب!

صبر ما را است یقین، فتح نمایان امشب

قصر بیداد چه سازی، به ره سیل فنا

آه مظلوم بود سیل خروشان امشب

جنس ارزان همه از جور تو! گردید گران

ظلم و جور تو! به ملت شده ارزان امشب

وقت فیض است سحرگاه، خدایا بفرست

آنچه باشند ضعیفان، ز تو خواهان امشب

و دیگر زندانیانی که مرحوم شهید بلخی در این قصیده معرفی کرده است و باید همه خواند.

پنج. مضمون اصلی قصیده شبِ دیجور

 مضمونِ «قصیده شب دیجور» مبارزۀ مدام با جهل و تاریکی، ظلم و استبداد، مقاومت در برابر بی عدالتی، نابرابر، تبعیض، خودکامگی و ایمان به آینده روشن و بهار پس از هر زمستان است. اینک، به منظور پاسداری از مرحوم علامه بلخی، آشنایی با افکار بلند و آرمانهای نجاتبخش وی و نیز برای سرگرمی شب یلدای تان -البته شیرینی شربتِ شب یلدا را از شما نگیرد-، این قصیده را خدمت تان تقدیم می کنم.

بس شگفت است به ما حالت زندان امشب

کنج تنهائی و سرمای زمستان امشب

جُرم عشقِ وطن و حق طلبی یک زِ هزار

می دهم شرح، بر ملت افغان امشب

اولا یک نظری کن به جهان و پس از ان

نظری کن به جهان داری غولان امشب

قرن مشهور مشعشع بود و عصر اتم

صحن گیتی به بشر گشته چراغان امشب

شرق تا غرب به کاشانه و اطراف زمین

علم و تکنیک بود شمع فروزان امشب

سیر کشتی به هوا پرش طیاره ز بحر

شده از بار سبک شانه ئ حیوان امشب

لندن و مسکو و واشنگتن و برلین و پکن

همچو فامیل خود از هم شده جویان امشب

بر اعظم شده پر ز گوهر و صحرای کبیر

رسته گلها عوض خار مغیلان امشب

به اروپا و به امریکه و چین و جاپان

مالک منقل برقی شده دهقان امشب

همه افراد ممالک ز خوشی بهره ورند

باز هم در صدد سبقت و رجحان امشب

جمله ازاد و ز انواع نعم بر خوردار

هست یک ملت پس مانده هراسان امشب

نه حیاتی و نه علمی و نه ازادی رای

مانده در فکرت پوشاک و غم نان امشب

کفن مرده ز کاه است و ز خاشاک زمین

نیست بر زنده دگر چیز جز ارمان امشب

هیچ دانی که کجا گفتم و ان ملت کیست

ان که مرکز بودش کابل باستان امشب

منزلش دامن کوهسار و زمستانش سخت

اتشش نیست مگر اتش حرمان امشب

کوه ها سنگ ذغال است و زمین نفت ولی

چوب محروق نیابند به کوپان امشب

شدت فقر و زمستان خراب شب دی

وضع کابل شده وادیی خموشان امشب

ننگری هیچ کسی را به خیابان لیکن

چند موتر به تکاپو و شتابان امشب

ملت بی خبر از اصل سخن می گویند

مانده اندر غم ما جمع بزرگان امشب

فاش گویم که نیابی ز بزرگان اثری

جلسه دارند به هم کهنه فروشان امشب

هستی و مال دکان یکسره بفروخته اند

چشم دارند کنون بر خود دکان امشب

مجلس گرم به سالون مجلل در قصر

نیست بر غفلت شان حاجت برهان امشب

ان یکی خوش که فلان تاجر لوکس از خارج

هدیه اورده به من از همه سامان امشب

ان یکی خنده به لب داشت که از هرات

کرک خوب امده و پسته خندان امشب

شاد یک سفله که از خاطر جلب نظرم

دو لک افغانی فرستاده حکمران امشب

دیگری گرم نفس زانکه به موتر قالین

امد از جانب اندخوی و شبرغان امشب

هر یکی در صدد اخذ فمن یعمل بود

از وزیران و رئیسان و مدیران امشب

زیر دل داشت یکی زمزمه شیرینی

ناک بارک رسد از بدخشان امشب

ان یکی مقصد ان داشت به بازار سیاه

نقد دالر بفروشد به سیفهان امشب

بود شوری به سر ان دگرش تا بدهد

نظم و ترتیب به البوم برلیان امشب

باز امد سخن چند ز دکان به میان

گفت ان پیرک هشیارک لرزان امشب

بهتر انست به امریکه فروشیم وطن

تا ضمانت کند اینده مایان امشب

دیگری گفت که امریکه به دور است ز ما

در کف روس گذاریم گروگان امشب

دیگرش گفت که پس وعده به ملت چه دهیم

گفته شد نقل بزک با جو لغمان امشب

الغرض انچه که شد شد تو خودت فهم نما

ای وطن خواه بیا باز به زندان امشب

هست در جنب ولایت و سرای مخصوص

که به معنی شمرش بیشه شیران امشب

لیک شیران دلاور شده در بند و اسیر

روبهان حاکم شیران دلیران امشب

خوبتر شدت سرمای زمستان بشنو

کشتی غمزدگان است به طوفان امشب

شش جهت چون دل مظلوم سپید و یکرنگ

برف باریده و یا مرگ غریبان امشب

گوئیا همت وعزم قدر ودست قضا

سوی کابل شده با سنگ پلخمان امشب

یا که فقر و خنک و جور و ستم متحدند

تا بریزندبم چند به انسان امشب

هست طیاره کشاف طبیعت با فضا

بهر کشافی اوضاع به طیران امشب

بهر دلهای پر از غصه صداهای شمال

زنگ اخطار اتم است به جاپان امشب

سنگ و چوب و در و دیوار و درخت از سرما

کشتگانیست که افتاده به میدان امشب

یک سر موی اگر جانب میخانه رود

مستی باده پرد از سر مستان امشب

زیر ابرو همه جا مردمک دیده به خواب

بر سر خویش کشد جامه ز مجگان امشب

چو ز هر روزنه تا کشور دل می گذرد

شوق بینش نکند دیده کوران امشب

مرده مومن یخبسته رود گر به بهشت

میل سویش نکند حوری وغلمان امشب

مو به مو گشته پناهنده و چسبیده به هم

نگذرد شانه، ز زلفین عروسان امشب

با همه مهری که مادر بودش با کودک

نگشاید به رضا، چاک گریبان امشب

گر به ندرت سر پستان، بمکد طفل رضیع

دست دیگر نبرد، جانب پستان امشب

بانگ یک هیبت سرما، چو بر آمد به سحر

مانده در راه گلو، بانگ خروسان امشب

اسب تازی شده راضی، که دهد زین و لجام

گیرد از خر، به گرویک جل و پالان امشب

گر جهان پر شود از گندم و شیطان، سرما

بوالبشر را ندهد فرصت عصیان امشب

هیچ کس را نبود، خاطر شاد و دل گرم

غیرآن چند کس و مالک یخدان امشب

هست آوازه، گمانم که غلط هم نبود

سرمه را یخ زده در چشم غزالان امشب

گوشکی بود به گوشم ز تلفن شمال

گذر گاه گفت سخن، با پل لهستان امشب

خنک امشبه، شوخی نپذیرد خواهر

چادر خویش بکش، خوب به پایان امشب

سالها زندگی من و تو در پرده گذشت

شده میوند سرک، باعث نقصان امشب

خواهرک! پرده نگهدار که در چاردهی

کره را یخ زده در شکم مادیان امشب

خبر با سند از جانب دیگر حاکیست

پاره گردیده ز شدت، پل پغمان امشب

آمد از جانب ده، حالت دهقان، راپور

شده تا اوج فلک ناله و افغان امشب

دستگاه دگر از زیر زمین نشر نمود

داده نرگس خبر از لالۀ لغمان امشب

من از این پرده به مشکل، اگر آیم بیرون

سینما و تو و آن مجمع نسوان امشب

گر ضرورت فتد از رهگذر نفع عموم

قاصد از بیشه فرستیم به بستان امشب

قصه کوتاه، به زندان نظری می انداز

تا که ایضاح کنم حال رفیقان امشب

هر که را لرزش ما بود خبر می گفتی

گوییا زلزله شد باز به سیغان امشب

حجره ها قفل، نه آتش، نه غذای کافی

نه چراغی، که دهد نور، به ایوان امشب

گر بودی فرصت فریاد و فغانمی رفتی

نالش و غرش ما تا سر کیوان امشب

حس نوعیت افراد، تقاضا دارد

رحم و شفقت به همه کفر و مسلمان امشب

شرقی حجرۀ من، حجرۀ منحوسی است

ساکنش مشرف موت است، به هر آن امشب

پیر مردی است ز لوگر، که بود زار و مریض

داده با مرگ، بسی دست و گریبان امشب

که بیا زود، مرا طاقت جان کندن نیست

از خدا خواسته ام، مرگک آسان امشب

همه احباب ز ما عزلت و دوری جستند

آخر ای مرگ! شدی از چه گریزان امشب

گاه آهسته ز اخلاص، به من داشت خطاب

سر تا کربان! زه خو مرشم، خدای پامان امشب

جانب غربی من، حجرۀ پاکستانی است

که نشسته است به یک حالت عریان امشب

زیر پایش نبود هیچ، به غیر از دو حصیر

نه ورا ملبس و نه بستر و سامان امشب

خواب از شدت سرما به دو چشمش نرسد

مانده محروم، ز حرارت و ز غلیان امشب

گاه با ملّت افغان، سخنی داشت ز طعن

کز خجالت نبود، حالت تبیان امشب

گاه هم فکرتش از شدّت سرما می کرد

سوی ملتان سفر و جانب مکران امشب

با همان حالت غربت، چه نیکو اخلاقی است

که حکایت کند از خلق کریمان امشب

پشت هر حجره همی رفت و همی گفت خدای:

نبود بی خبر از برّه و گرگان امشب

به یکی فندسیه دادی و یک را سگرت

با یکی لطف خوشی داشت ز احسان امشب

زودتر باز سوی مسکن خود بر می گشت

که نفهمند مگر جمع لَییمان امشب

آخر ای هموطنان! من به کی گویم این درد

میهمان پهن کند سفرۀ میزبان امشب

خواجه ستّار، که یک عسکر با وجدان است

داشت آهسته خطابات به وجدان امشب:

خوب دانی! که خیانت ننمودم به وطن

عرض ما را برسان بر در رحمان امشب

من بدینجا پدر پیر به زندان دگر

ای خدا! باز به درگاه تو شکران امشب

مادر پیر مرا صبر عنایت فرما

تا زهجران نکند ناله و گریان امشب

من به زندان خوشم از آن که به وحدت گذرد

وقت در یاد تو ای قادر سبحان امشب

گریه و ضجّۀ عادل شه دیوانه ز چیست؟

خنده هاییست بر این غفلت انسان امشب

گاه در فکر، که آن ثروت من رفت به باد!

رشتۀ کار تجارت شده پاشان امشب

من که سودا گر بازارم و بازرگانم

من کجا کار تجارت صف اعیان امشب

گاخ دشنام دهد خدعه گران را یکسر

کاین خسارت نبود قابل کتمان امشب

گاه گوید که: من از کل جهان با خبرم

چه غم از آنکه شدم صاحب خسران امشب

لاجورد آنکه بود معدن لوگر جایش

آن گران مایه برون آمده از کان امشب

صاحب قوت و نیرو است که گوید تحسین

بهر باداری او رستم دستان امشب

با همه سختی ایام چنین می سازد

که تعجب کندش سام و نریمان امشب

گاه دستی برد آن مرد قوی سوی سبیل

همچو شیری است که غرد به نیستان امشب

گاهگاهی ز غضب پارۀ دشنام دهد

خاصه بر ظالم و بر جملۀ اعوان امشب

ترجمان عبدالغنی پیر کهن سال عجیب

که دهد یاد ز بس خسرو ساسان امشب

قرب سی سال به زندان گذرانیده حیات

رفته تحلیل قوایش سوی نسیان امشب

ملک چین گشته جهان دیده ولی از سرما

استخوانش شده چون چینی جانان امشب

گاه از شدت سرما و خنک می لرزد

گه رود سوی تماشاگه زندان امشب

طالبِ طبع خوشی بود ز شوخی می گفت:

که مرا پاره شده بند ز تنبان امشب

هر دم از حجره برون آمده و میگوید:

هست سر چشمۀ ادرار به جریان امشب

سید پاک نفس اهل شرف رهبر قوم

یعنی همنام حسین شاه شهیدان امشب

عمر به هفتاد به سن کبر و موی سپید

هست محبوس ز بیداد رقیبان امشب

همه دانند که او مصدر نیکی ها بود

مانده دور از همه از دست بخیلان امشب

شأن او درخور این محنت ایام نبود

ای فلک! چند دهی زحمت خوبان امشب

فرقتش کرده غمین خاطر ساکن مزار

همه از دوریی او در غم هجران امشب

وضع رفتار و سلوک و روش و لطف خوشش

با همه غمزدگان چون مه کنعان امشب

گاه در فکر من و گاه به سودای شعاع

دست دارد به دعا با دل بریان امشب

نیمۀ شب بر در معبود مناجاتی داشت:

رحم کن! رحم! تو ای خالق منان امشب

من هم السّاعه دعا می کنمش از سر صدق

یا ربش! حفظ کن از چشم حسودان امشب

نیست جز مرحمت عام تو، امید به کس

ریزه خوار نِعَمَت عالم امکان امشب

"باشی عالِم" که بود مرد زبان دار و خبیر

یاد خوش داشت ز گلخانه و گلدان امشب

گفت از راه نصیحت که: به گُل دل ندهید!

نبود رسم وفایی به گلستان امشب

سالها خدمت گُل کردم و اینک آخر

شده ام خوار در این گوشۀ ویران امشب

گاهگاهی به زبان وِرد دعایی هم داشت:

یارب! از بیخ بکن ریشۀ دونان امشب

گاه می گفت: نباشد به دعا هم اثری

آهن سرد چه کوبیم به سندان امشب

گاه هم از دگران پرسش احوالی داشت

شیوه اش به همه چون شیوۀ یاران امشب

آن عزیز از همه احباب، عزیز توخی

کز غمش خون شده دلهای عزیزان امشب

شوخ و شیرین و شعف پیشه، شکر حرف و شفیق

شهد خوی و ز شرف، شمع شبستان امشب

اغلب عمر مقیم است به زندان امشب

شده بهر دگران، صاحب احزان امشب

پشت دروازۀ هر یک، ز تفقد می رفت

بود با وضع خوشی، از همه جویان امشب

یاد کردی چو ز سرمای رفیقان می شد

همچو گرما زدۀ ماه حریران امشب

همه را از ره احسان و وفا، دل خوش داشت

بود وضعش به همه بارش نیسان امشب

بَسکه قلبش ز جفا و ز ستم خون می شد

داشت لعنت به ستکار و به ارکان امشب

مستری هست جوانی که ورا نام حنیف

شده بسیار پراکنده و نالان امشب

گاه در فکر زن و بچه و خویشان و گهی

مستری خانه و آن جمع رفیقان امشب

جنگ می کرد که قربان تو، بادار سخی

نیستی در غم ما، مشت غلامان امشب

سردیی کابل و محبس به فغان آورد

کاش بودیم به دروازۀ قرغان امشب

گرمی صندلی و قابلی و گرمی دل

روز خوش وقتی و دربار سخی جان امشب

خان لوگر که بود شهره به "عبد الغفار"

دور از خانه و احباب و ندیمان امشب

صاحب دانش و مفکوره و مال و زر و جاه

فکرتش نقد، تمامی شده پاشان امشب

داشت نفرین به هر کس که به دین روز نشاند

یارب آواره شود، از همه اوطان امشب

همچنانکه من از جور تو خوارم، باشی

خوار و بی قدر، تو در دیدۀ اقران امشب

این چنین ظلم، که بر غمزدگان، از تو رسید

کی به قانون بشر باشد و ادیان امشب

قاری آن مرد خرد، اهل صفا، "عبد غفور"

زهد و تقوا عملش، طالب غفران امشب

وصف اخلاق نکویش چه کنم، زانکه بود

فکر و ذکرش همه، با مصحف و قرآن امشب

نیست شکی که علایق به وطن هم دارد

یار فرغانه و ان کشور ختلان امشب

دور از جملۀ احباب و اقارب، امّا

تکیه داده است، به سجادۀ ایمان امشب

دل به یاد صمد و جسم، چو یک کوه وقار

هست این خاصۀ هر صاحب ایقان امشب

هر که در وقت تلاوت، شنود آوازش

گفت: در نغمه بود بلبل خوش خوان امشب

هست پرواز خنک، مانع پرواز سماع

ورنه آیند هزاران به هزاران امشب

ای خدا! حرمت آن مصحف و آیات کریم

برهان زین قفس این مرغ خوش الحان امشب

غرش روسی مرموز، ز حد افزون است

نیست در حجرۀ او، یار زبان دان امشب

ظاهراً بر اثر شدت سرما و خنک

حرف بیهوده همیگوید و هذیان امشب

یا که از غربت و وحدت، شده دل تنگ و فگار

گوییا رفته به سودای کرملان امشب

آنچنان ناله و فریاد زند کز اثرش

روح لنین و استالین شده حیران امشب

ای خروشچف! بطلب جانب مسکو بازش

سیبری رفت چه خوف است ز خذلان امشب

مولوی، علم با فلسفه، یعقوب، حسن

شورشی داشته با نور دو غلیان امشب

کای خدا! مدت شش سال به زندان غمیم

محنت امشبه، یغما است چو ترکان امشب

با دو فرزند خود از هیبت اعجاز دعا

داشت بیضاء به کف و اژدر ثعبان امشب

عرض می کرد: خدا! موی سیه گشت سپید

گر رسول تو رسد، این من وفرمان امشب

پسرانم چو جوانند و امیدی دارند

حفظ فرمای تو، این تازه نهالان امشب

تو نگهداری و آفات به ما حمله ورند

اهرمن را نرسد چیره به یزدان امشب

گاه هم زیر لب آهسته تبسم می کرد

خنده می زد به وفاداریی عرفان امشب

بعد یک عمر که ترویج معارف کردم

مزد دارم، چه عجب گوهر شایان امشب

ما به زندان همه شب تا به سحر می لرزیم

در تنعم گذرانند، فضولان امشب

تکیۀ بی خردان است، اگر منصب و جاه

ما و بر رحمت و الطاف تو، تکلان امشب

دوحۀ علم و ادب حامی فرهنگ شعاع

ز تب افتاده به یک حالت سکران امشب

آنکه از دنش وی، بهره گرفته است نیاز

لیک او را است نیازی به طبیبان امشب

خِش خِش سینه و هم سرفۀ بی پایانش

هست رنج دگری بهر مریضان امشب

حجده اش قفل، دوایش تب و، جایش محنت

نه پرستار و نه دارو و نه درمان امشب

جایگاه چه کسی را به کجا داد فلک!

عدل و انصاف نگر کفۀ میزان امشب

جهل یا ظلم کنم نام و یا استبداد

گر نه این وحشت محض است چه عنوان امشب

آخر ای صدق و صفا! حامی حق تو کجا است؟

واز چه رو هست که غالب شده بهتان امشب

پدر پیر و خودش، عمری به خدمت گذراند

بِگَز ای چرخ! سر انگشت به دندان امشب

مسکن علم و ادب، خاک و نم زندان است

جهل را جای بود، مسند خاقان امشب

حال او و پدرش را به که تشبیه کنم؟!

عرش را لرزه فتاده است به ارکان امشب

آن هلال فلک دین و شرف، بدرکمال

که به نزدیک شعاع است چو جیران امشب

آنکه گفت است منجم، که به ماه است کلف

شده آن گفتۀ او، قابل اذعان امشب

طرفه رمزیست در این حادثه بینم مه نو

منخسف، از ستم کهنه پرستان امشب

با همان عادت دیرینۀ شب خیزیی خویش

بوده در حال مناجات، کماکان امشب

ذکر تسبیح و نوافل، هدف خلوت او است

غم و سرما نشود، مانع اتیان امشب

بر سرش فوتۀ کرباس، ز نسج وطن است

با قناعت بودش عار ز سلطان امشب

گفت با آه سحرگاه، برو جانب بلخ

تا در بارگه آن شه مردان امشب

عرض اخلاص و سلامم برسان و بر گوی:

ای که از امر تو ارواح به ابدان امشب

تو، شۀ کشور ایجادی، ایا منبع فیض

نظری! جانب احوال فقیران امشب

همه جا سفرۀ احسان تو باز است، به ما

شد نصیب از چه سبب، نعمت فقدان امشب

آصف مهدوی مهدی، آن دُرِّ یتیم

نفسش هم نفس آه یتیمان امشب

آن جوانی که به بستان وطن سروقدش

سر و شمشاد همه لاله عذاران امشب

موی ریش و سر او سبزۀ بستان کمال

سخت پیچیده به هم، سبزه و ریحان امشب

منظر اهل نظر بوده که آویخته بود

چهره در موی سر و ریش، چو مرجان امشب

چیست مقصد که بود، خار، سرافراز چمن؟

گل ز گلزار، چرا آمده پنهان امشب؟

زان سبب گشته نهان، در ته خاشاک خزان

تا که شالوده بریزد به بهاران امشب

نگهش از صدف مردمک دیده به ذوق

در طپش بود، چو مروارید غلطان امشب

گاه یادش ز پدر بود، که گردیده شهید

از خدا باد بر او رحمت و رضوان امشب

گاه در یاد دل سوختۀ مادر بود

کز فراقش دل پر غصه و نالان امشب

به خموشی چو برد لطمۀ طوفان غمش

فکر یونس کند و یاد سلیمان امشب

عبد خالق، شرف الحاج معاون شاروال

وصف شخصش نتوان، کلک دبیران امشب

صبر و حلم و شرف و همت و تقوا که در اوست

نیست در حوصلۀ نامه نگاران امشب

خط طغرا ز سر و ریش، به تاریخ حیات

داشت بر صفحۀ رخسار، درخشان امشب

استقامت به مرام و هدف و مسلک او

هست سر مشق جوان، مفخر پیران امشب

گاهگاهی ز تبسم، به تحول می گفت

تف! بر ریش تو ای گردش دوران امشب

صادقان وطن و قوم به زندان جفا است

خاینان را است به خوان، برۀ بریان امشب

تیغ تزویر بیفگن! تو اَیا سفله رقیب!

صبر ما را است یقین، فتح نمایان امشب

قصر بیداد چه سازی، به ره سیل فنا

آه مظلوم بود سیل خروشان امشب

جنس ارزان همه از جور تو! گردید گران

ظلم و جور تو! به ملت شده ارزان امشب

وقت فیض است سحرگاه، خدایا بفرست

آنچه باشند ضعیفان، ز تو خواهان امشب

مرد فولاد وش راد، عزیز پغمان

نام او زینت اوراق شجاعان امشب

گرچه پا مال در این حادثه، چون گرد ره است

گرد راهش سبب غبطۀ گُردان امشب

رنجها دیده ز ایام نلرزیده ولی

همچو گوی آمده اندر خم چوگان امشب

جسم، رنجور ولی روح، به یک عالم قدس

داشت آهسته دعا در حق خصمان امشب

کای خدا! شاکر انعام تو بودیم بگیر

زانکه بنمود به انعامِ تو کفران امشب

شادم از زندگی خویش در این منزل عمر

که بود در ره مرضای تو پویان امشب

زان زبانیکه همه مهد زبانش دانند

خوش دلم زانکه بود حمد تو گویان امشب

ای وطن! باش خبردار که در چاه بیژن

مانده از حبس تو یک نادره کپتان امشب

چشم نادر شه مستانه اگر بود به خواب

خواب می دید همه زلف پریشان امشب

یعنی یاد از دل پر حسرت احمد شاه داشت

نیش ها می خلدش بر رگ شریان امشب

یاد یاقوت شه و لشکر مژگان سیه

هر دمش داشت به دل ناوک پران امشب

فکر داود شه و آن خم ابروی کجش

دمبدم می زندش خنجر بران امشب

مقصد از یاد غمش بهر برادرها چیست؟

تا شود بزم دلش غالیه افشان امشب

سه برادر به دبستان وطن جان دادند

حال شد نوبت من، راه دبستان امشب

بهر اعلای وطن، درس اخوت لازم

آمدم تا بروم، از پی اخوان امشب

بستر خاک مرا، از نظر حق نظران

افتخاریست بر آن بستر عدوان امشب

نادرم نام بود، لیک نه خاین به وطن

ای جوان فهم نما، معنی چیستان امشب

خاینا! قصر تو و قبر تو از خون غریب

پر بود، رگ رگ ما، خون نیاکان امشب

نخل شامل که بود لطف حقش، شامل حال

شده از درد وطن، واله و پژمان امشب

دارد از درد دل خویش، تلگراف عجیب

به گمانم که فرستد، به جوانان امشب

گفت: ای آه! به همت گذر از این یخ و برف

حلقه زن شو به در منزل پیمان امشب

گوی! پیمان کنم و راز تو افشا نکنم

برسان عرض و پیامم، تو به قلبان امشب

همه تان گوشه گرفتید و برفتید بخواب

کیست مسؤل بر این ملت نادان امشب

شیشۀ هستی ملت، بدم سنگ جفا است

سر و گردن شکن، قیمت تاوان امشب

بانک اکمال خروس ملل از عرش گذشت

آید از ملت ما، کت کت ماکیان امشب

بهتر اینست که هر چیز، به تقسیم رسد

ما و محبس، تو و بازیچۀ صبیان امشب

ما و خاک در میخانه که منزلگۀ ما است

آن تو و خوابگه فردو گلستان امشب

ما و یاد فقرا، گوشۀ زندان ستم

تو و هم راحت و هم، خواندن رمان امشب

از من بلخی دیوانه چه دارید سراغ

نقل دیوانه فرستیم به دیوان امشب

هشت سال است گهی محبس و گه توقیفم

من نترسم چو بود یار نگهبان امشب

خنک امشبه یکسوی که تب هم دارم

گرم و سرد است به ما آتش سوزان امشب

گرمی تب ز سعیر است و یخ از قطب شمال

بر تن و حجرۀ من جمع نقیضان امشب

موی ریش و سر شش ماهه بدون اصلاح

نیشها می زندم عقرب کاشان امشب

ای ادب پیشۀ نقاد، تو عذرم بپذیر

زانکه تب، فکر مرا برده به جولان امشب

جسم، زندانی و طبع است به صحرای جنون

تب بود فکر مرا سلسله جنبان امشب

ای سحرگاه! خنک گو به جوانان وطن

اشتر مست بود لایق قربان امشب

یاد مستان خرابات به مسجد نکنید

بر در میکده و مجمع فرسان امشب

ما ره منزل صد ساله به یک گام زدیم

نرسد از پی ما خام خیالان امشب

ما به سر منزل مقصود رسیدیم دگر

نیستم زین سفر خویش پشیمان امشب

تهمت سفله رقیبم نکند هیچ اثر

خوانده ای قصۀ ابسال و سلامان امشب؟

آخرم پیر خرابات، ره عشق نمود

باده نوشم، ز کف دلبر فتان امشب

ساقیا آب مرا از دم شمشیر بده!

بر درت قدیم آمده، عطشان امشب

خصم بد کیش! ترا جور، مرا عشق رسید

از تو جوی است، ز ما بحر، به طغیان امشب

ای که با فلسفۀ ما است، ترا جنگ و جدال

حکمت خویش فرستیم، به یونان امشب

بر سر تربت سقراط و فلاطون بردند

قوت روح، پیامم، چو ار پلان امشب

که نشد چاره از این شاهی و دموکراسی

مشترک از خط جمهوری، اعلان امشب

ای وطن خواه! بیا حال، ز عسکر پرسیم

ریخت از باغ وطن، میوه و اغصان امشب

عسکر از جور خنک، مرگ همی خواست، نبود

خاینان را است، می و نعمت الوان امشب

دو نفر عسکر بی چاره، کتک ها خوردند

هر دو را، اشک، روان بود به دامان امشب

از غضب، همهمۀ ضابط ضارب، این بود:

بر در و بام بود، مخبر و شیطان امشب

ترسم از آنکه از این واقعه، بر باد روم

جنس قاچاق به خارج، شده چالان امشب

کرده محبوس مریضی به خدا عرض نیاز

وای اگر بشنود این حرف، قوماندان امش

وقت صبح است بیایید دعایی بکنیم

بر در خالق بی حاجب و دربان امشب

آه مظلوم یکی نوبت و ایام دگر

تیزی تیغ قضا را است دو سوهان امشب

ای خدا! حق تو و حرمت اسماء و صفات

حرمت مجمع آیات تو قرآن امشب

به حق آدم و نوح و همه پیغامبران

حرمت افضل شان ختم رسولان امشب

حق زهرا و علی، حق دو سبطین رسول

حق بیمار، همان اعبد خاصان امشب

حرمت باقر و هم صادق و موسی، که به صدق

محفلش را است ملک، مجمره گردان امشب

حرمت مخزن اسرار، رضا آنکه بود

شهرۀ کون، به سلطان خراسان امشب

آنکه در بارگهش یکسره با چوب و عصا

تا سحر پاس دهد موسی عمران امشب

به تقی و به نقی، عسکری و هم مهدی

حق اصحاب و حق جمله امامان امشب

رحم ن بر همه اسلام، به ما ملت هم

خاینان را بکن از ریشه و بنیان امشب

مقصد اینست که ملت به حقوقی برسد

من نگویم همه شان را تو بمیران امشب

آنچه گفتم همه دانی تو و مخلوق تو هم

ریزه بردیم ز بلخاب به کرمان امشب.

خاتمه. نقل خاطره شخصی

من، حدود پانزده سال پیش در تهران، در یک کارخانه تولیدی کفش(بوت) کار می کردم، آن زمان، دیوانِ مرحوم علامه بلخی را از بازار خریده بودم و در اوقات فراغت و بی کار می خواندم. برخی از اشعار مرحوم علامه بلخی را حفظ کردم. بخش های از قصیده شب دیجور را هنوز در حافظه دارم.

حسیب احسانی بهسودی