شناسنامه سجادیه
11 بازدید
موضوع: اخلاق و عرفان

یک.

----

هشام بن عبدالملک، خلیفه و حاکم وقت اموی، یکبار، همراه با اطرافیان خودش برای طواف خانۀخدا آمده بود؛ ازدحام جمعیت طواف کنندگان او را مجالِ استلامِ حجر(بوسیدن سنگ حجرالاَسود)، نمی داد. ناامیدانه از میانِ جمعیت جدا شد و در گوشه ای نشست و مشغول تماشای مردم شد.

در همین هنگام، ناگهان حضرت زین العابدین(ع)، وارد شد و به طواف خانه خدا مشغول شد. دیگر طواف کنندگان نیز در پی او به طواف افتادند و چون در موقعِ استلامِ حجر رسید، مردم از دو طرف گوشه تر ایستادند و به حضرتِ سجاد(ع) فراغتِ استلامِ حجر دادند.

یکی از همراهان هشام بن عبدالملک، که خود نظاره گر صحنه بود، از هشام پرسید: ایشان را می شناسید؟ این چه کسی است؟ هشام، از ترسِ اینکه همراهانِ شامی اش حضرت سجاد(ع) را بشناسد، خودش را به ندانی زد و گفت: «من ایشان را نمی شناسم».

دو.

----

ابوفراس فَرَزدَق(شاعرِ معروف آن زمان)، همان جا حاضر و ناظر بود، وقتی این پاسخ هشام را شنید، در دلش گفت: ای هشام! تو او را خوب می شناسی، اما خودت را به ندانی زده ای! او کسی است که زمین و آسمان، مردمان این دیار، از زن و مرد، حتی در ودیوار این خانه، او را خوب می شناسند؛ اما تو می گویی: «من ایشان را نمی شناسم!».

بالاخره تاب نیاورد و سکوتش را شکست و با صدای بلند گفت: «من ایشان را می شناسم!».

سپس در همان لحظه، قصیده ای را در بیست بیت، در تعریف و منقبت و بیان جایگاه حضرتِ سجاد(ع) سرود. این قصیده تا امروز، ماندگار ماند.

فرزدق گفت:

هذا الذی تعرف البطحاء وَطأته

والبیت یعرفه والحل والحرمُ

هذا بن خیر عباد الله کلُّهمُ

هذا التقی النقی الطاهرُ العلمُ

هذا بن فاطمةٍ انْ کنت جاهله

بجده انبیاء الله قد ختمُوا

یادآوری: متن کامل این قصیده در اولین کامنت همین پست، اشتراک گذاری می گردد.

سه.

----

وقتی قصیده بلندِ فَرَزدَق تمام شد؛ هشام بن عبدالملک، در حالی که از خشم رنگش عوض شده بود، دستور داد فَرَزدَق را بازداشت و تأدیب نمایند. بعد از چند روز، حضرتِ سجاد(ع) از جریان اطلاع یافت، دوازده هزار درهم برای فَرزَدَق به رسم هدیه و سپاس گذاری فرستاد. فَرزَدَق، درهم های امامِ سجاد(ع) بازگرداند و پیام داد که: ای فرزند رسول خدا(ص) اشعار دروغ، بسیار گفته ام، این قصیده را به قصدِ کفاره اشعار سابق ام سروده ام، تا رسول خدا و فرزندش را خوشنود و اظهار دوستی ام را عملاً نشان داده باشم. حضرتِ سجاد(ع) در جواب فرمود: ما خاندان کَرَم و بخشش هستیم. مردم ما را با همین اوصاف می شناسند، ما از کسانی که بخشش ما را بپذیرند، خوشحال می شویم. سپس فَرَزدَق شاعر نیز دوازده هزار درهم امام سجاد(ع) را به رسم هدیه پذیرفت.

چهار.

----

عبالرحمن جامی هروی(متولد 817 و متوفای 898)، یکی از شاعران و عارفان مشهور اهل سنتِ وطن، همین جریان را به زیبایی تمام به نظم در آورده و در دفترِ اول مثنوی «هفت اورنگ» گنجانده است. جامی، نقل کرده است که پس از مرگِ فَرزَدَق، زنی در کوفه، وی را در خواب دید و پرسید: «خدا با توچه معامله کرد؟». فَرزَدَق گفته بود: «خداوند مرا به پاس قصیده ای علی بن الحسین بخشید». عبدالرحمن جامی، پس از نقلِ این خواب، می گوید: «اگر خداوند همه را به سببِ این قصیده ببخشد، شگفت آور نیست».

یادآوری: متن کامل مثنوی عبدالرحمن جامی نیز در اولین کامنت همین پست تقدیم می گردد.

پنج.

----

در میان شاعران معاصر، مرحوم سید حسن حسینی نیز، این جریان را به زیبایی در قالب شعر گنجانده است. شعر ایشان چنین است:

چارمین قُلّه سِتُرگ شرف

که دلش مَحوِ ذاتِ باری بود

آن که از حق به زمهریر ستم

با دعا، گرمِ پاسداری بود.

آن که از تیغِ جور آلِ یزید

بر دلش، زخمهای کاری بود

آن که اشکش کنارِ خونِ حسین

باغ را، رمزِ آبیاری بود

سائل از او، جوابِ «نه» نشنید

در کَرَم، اَبرِ نو بهاری بود.

در نمازش، اگر نبودی «لا»

بر لَبَش، جاودانه «آری» بود.

متن کامل قصیده فَرزَدَق:

هذا الذی تعرف البطحاء وَطأته

والبیت یعرفه والحل والحرم

هذا بن خیر عباد الله کلُّهمُ

هذا التقی النقی الطاهرُ العلم

هذا بن فاطمةٍ انْ کنت جاهله

بجده انبیاء الله قد ختموا

ولیس قولک: منْ هذا؟بضائره

العرب تعرف من انکرت والعجمُ

کلتا یدیه غیاثٌ عمَّ نفعهما

یستوکفان ولا یعروهما عدمُ

سهل الخلیقة، لاتخشی بوادره

یزینه اثنان: حِسنُ الخلقِ والشیمُ

حمّال اثقال اقوام اذا امتدحوا

حلو الشمائل، تحلو عنده نعمُ

ما قال: لاقط، الا فی تشهده

لولا التشهّد کانت لاؤه نعم

عمَّ البریة بالاحسان، فانقشعت

عنها الغیاهب والاملاق، والعدم

اذا رأته قریش قال قائلها:

الی مکارم هذا ینتهی الکرم

یغضی حیاءً، ویغضی من مهابته

فما یکلم الا حین یبتسم

بکفهِ خیزرانُ ریحها عبق

من کف اروع، فی عرنینه شمم

یکاد یمسکه عرفان راحته

رکن الحطیم اذا ما جاء یستلم

الله شرّفه قدماً، وعظمه

جری بذاک له فی لوحة القلم

ای الخلائق لیست فی رقابهمُ

لأوّلیه هذا، اوله نِعم

من یشکرِ الله یشکر اوّلیه ذا

فالدین من بیت هذا ناله الامم

ینمی الی ذروة الدین التی قصرت

عنها الاکف، وعن ادراکها القدم

من جده دان فضل الانبیاء له

وفضل امته دانت له الأمم

مشتقة من رسول الله نبعته

طابت مغارسه والخیم والشیم

ینشق ثوب الدجی عن نور غرته

کالشمس تنجاب عن اشراقها الظلم

من معشرٍ حبهم دینٌ وبغضهم

کفرٌ وقربهم منجی ومعتصم

مقدّمٌ بعد ذکر الله ذکرهم

فی کلّ بدءٍ ومختوم به الکلم

إن عدَّ اهل التقی کانوا ائمتهم

او قیل من خیر اهل الارض؟ قیل: هم

لا یستطیع جوادُ بعد جودهم

ولا یدانیهم قوم، وإن کرموا

هم الغیوث، اذا ما أزمة أزمت

والاسد اسدُ الشری والبأس محتدم

لاینقص العسر بسطاً من اکفّهم

سیان ذلک: إن اثروا وإن عدموا

یستدفع الشرُّ والبلوی بحبّهم

ویستربُّ به والاحسان والنعم

دوم: متن کامل مثنوی عبدالرحمن جامی هروی در باره امام سجاد(ع).

پور عبدالملک به نام هشام

در حرم بود با اهالی شام

می زد اندر طواف کعبه قدم

لیکن از ازدحام اهل حرم

استلام حجر ندادش دست

بهره نظاره گوشه ای بنشست

ناگهان نخبه نبی و ولی

زین عباد بن حسین علی

در کسای بها و حله نور

بر حریم حرم فکند عبور

هر طرف می گذشت بهر طواف

در صف خلق می فتاد شکاف

زد قدم بهر استلام حجر

گشت خالی ز خلق راه و گذر

شامیی کرد از هشام سؤال

کیست این با چنین جمال و جلال

از جهالت در آن تعلل کرد

وز شناساییش تجاهل کرد

گفت نشناسمش ندانم کیست

مدنی یا یمانی یا مکی ست

بوفراس آن سخنور نادر

بود در جمع شامیان حاضر

گفت من می شناسمش نیکو

زو چه پرسی به سوی من کن رو

آن کس است این که مکه و بطحا

زمزم و بوقبیس و خیف و منا

حرم و حل و بیت و رکن و حطیم

نادوان و مقام ابراهیم

مروه مسعی صفا حجر عرفات

طیبه و کوفه کربلا و فرات

هر یک آمد به قدر او عارف

بر علو مقام او واقف

قرة العین سیدالشهداست

غنچه شاخ دوحه زهراست

میوه باغ احمد مختار

لاله راغ حیدر کرار

چون کند جای در میان قریش

رود از فخر بر زبان قریش

که بدین سرور ستوده شیم

به نهایت رسید فضل و کرم

ذروه عزت است منزل او

حامل دولت است محمل او

از چنین عز و دولت ظاهر

هم عرب هم عجم بود قاصر

جد او را به مسند تمکین

خاتم الانبیاست نقش نگین

لایح از روی او فروغ هدی

فایح از خوی او شمیم وفا

طلعتش آفتاب روز افروز

روشنایی فزای و ظلمت سوز

جد او مصدر هدایت حق

از چنان مصدری شده مشتق

از حیا نایدش پسندیده

که گشاید به روی کس دیده

خلق ازو نیز دیده خوابانند

کز مهابت نگاه نتوانند

نیست بی سبقت تبسم او

خلق را طاقت تکلم او

در عرب در عجم بود مشهور

کو مدنش مغفل مغرور

همه عالم گرفت پرتو خور

گر ضریری ندید ازان چه ضرر

شد بلند آفتاب بر افلاک

بوم اگر زان نیافت بهره چه باک

بر نکو سیرتان و بدکاران

دست او ابر موهبت باران

فیض آن ابر بر همه عالم

گر بریزد نمی گردد کم

هست ازان معشر بلند آیین

که گذشتند ز اوج علیین

حب ایشان دلیل صدق و وفاق

بعض ایشان نشان کفر و نفاق

قربشان پایه علو و جلال

بعدشان مایه عتو و ضلال

گر شمارند اهل تقوا را

طالبان رضای مولا را

اندر آن قوم مقتدا باشند

واندر آن خیل پیشوا باشند

گر بپرسد ز آسمان بالفرض

سائلی من خیار اهل الارض

بر زبان کواکب و انجم

هیچ لفظی نیاید الاهم

هم غیوث الندی اذا وهبوا

هم لیوث الثری اذا نهبوا

ذکرشان سابق است در افواه

بر همه خلق بعد ذکرالله

سر هر نامه را رواج فزای

نام ایشانست بعد نام خدای

ختم هر نظم و نثر را الحق

باشد از یمن نامشن رونق

وقتی قصیده فَرَزدَق تمام شد، خشم هشام بجوش آمد.

چون هشام آن قصیده غرا

که فرزدق همی نمود انشا

کرد از آغاز تا به آخر گوش

خونش اندر رگ از غضب زد جوش

بر فرزدق گرفت حالی دق

همچو بر مرغ بینوا عقعق

ساخت در چشم شامیان خوارش

حبس فرمود بهر آن کارش

اگرش چشم راستین بودی

راست کردار و راست دین بودی

دست بیداد و ظلم نگشادی

جای آن حبس خلعتش دادی

ای بسا راست بین که شد مبدل

از حسد حس او و شد احول

آنکه احول بود ز اول کار

چون شود حالش از حسد هشدار

آفت دیده حسد رمد است

رمد دیده خرد حسد است

از حسد دیده خرد شد کور

وز رمد دیده حسد بی نور

جان حاسد ز داغ غم فرسود

وز غم آسوده خاطر محسود

دایما از طبیعت فاسد

بر خدا معترض بود حاسد

که چنان مال یا منال چرا

مر فلان را همی دهد نه مرا

گر بدانم نمی کند خوشدل

کاش ازو نیز سازدش زایل

حسدالمرء یأکل الحسنات

و ان اعتاد کسبها سنوات

نکشد از شر شرر هیزم

آن ضرر کز حسد کشد مردم

آن حسد خاصه کاهل نفس و هوا

می برند از گزیدگان خدا

جای اینان مقر قرب و وصال

جای آنان جحیم بعد و نکال

ز آسمان مه همی دهد پرتو

بر زمین سگ همی زند عوعو

ز آسمان خور همی درخشد فاش

بر زمین کور می شود خفاش

وقتی امام سجاد(ع) از جریان اطلاع یافت، از فَرزدَق، قدرشناسی نمود:

قصه مدح بوفراس رشید

چون بدان شاه حق شناس رسید

از درم بهر آن نکو گفتار

کرد حالی روان ده و دو هزار

بوفراس آن درم نکرد قبول

گفت مقصود من خدا و رسول

بود ازان مدح نی نوال و عطا

زانکه عمر شریف را ز خطا

همه جا از برای هر همجی

کرده ام صرف در مدیح و هجی

تافتم سوی این مدیح عنان

بهر کفارت چنان سخنان

قلته خالصا لوجه الله

لا لان استعیض ما اعطاه

قال زین العباد و العباد

مانؤدیه عوض لا نرتاد

زانکه ما اهل بیت احسانیم

هر چه دادیم باز نستانیم

ابر جودیم بر نشیب و فراز

قطره از ما به ما نگردد باز

آفتابین بر سپهر علا

نفتد عکس ما دگر سوی ما

چون فرزدق به آن وفا و کرم

گشت بینا قبول کرد درم

از برای خدای بود و رسول

هر چه آمد ازو چه رد چه قبول

بود ازان هر دو قصدش الحق حق

می کنم من هم از فرزدق دق

رشحه ای زان سحاب لطف و نوال

که رسیدش ازان خجسته مال

زان حریفم اگر رسد حرفی

بندم از دولت ابد طرفی

صادقی از مشایخ حرمین

چون شنید آن نشید دور از شین

گفت نیل مراضی حق را

بس بود این عمل فرزدق را

کز جز اینش ز دفتر حسنات

برنیاید نجات یافت نجات

مستعد شد رضای رحمان را

مستحق شد ریاض رضوان را

زانکه نزدیک حاکم جائر

کرد حق را برای حق ظاهر

 سخن پایانی عبدالرحمن

مادح اهل بیت در معنی

مدحت خویشتن کند یعنی

مؤمنم موقنم خدای شناس

وز خدایم بود امید و هراس

از کجی ها در اعتقادم پاک

نیست از طعن کج نهادم باک

دوستدار رسول و آل ویم

دشمن خصم بد خصال ویم

جوهر من ز کان ایشان است

رخت من از دکان ایشان است

همچو سلمان شدم ز اهل البیت

گشت روشن چراغ من زان زیت

انا مولی لهم و مولی القوم

کان منهم و لا أخاف اللوم

مست عشقند عاشقان دائم

لایخافون لومت اللائم

چون بود عشق صادقان درسم

کی ز کید منافقان ترسم

این نه رفض است محض ایمان است

رسم معروف اهل عرفان است

رفض اگر هست حب آل نبی

رفض فرض است بر ذکی و غبی

لوکان رفضا حب آل محمد

فلیشهد الثقلان انی رافضی

شافعی آن که سنت نبوی

ز اجتهاد قویم اوست قوی

به زبان فصیح و لفظ متین

گفت در طی شعر سحر آیین

گر بود رفض حب آل رسول

یا تولا به خاندان بتول

گو گوا باش آدمی و پری

که شدم من ز غیر رفض بری

کیش من رفض و دین من رفض است

رفع من رفض و مابقی خفض است

پایان مثنوی عبدالرحمن جامی در باره ماجرای امام سجاد(ع) و هشام بن عبدالملک.

ولادت حضرت سجاد(ع) مبارک!